دوشنبهها با داستان
داستانهای منتخب
به کوشش دبیر داستان سودابه استقلال
داستان کوتاه ” شیشه ”
✍محبوب
شیشه با روزنامهی مچاله و نمدار به جان شیشهی پنجره افتادهام. روزنامه را از پایین تا بالای سرم سر میدهم. ردِ خیسِ روزنامه روی شیشه خشک میشود و سایهها را پررنگتر میکند. سرم را به عقب و جلو تکان میدهم. گودیِ پلکهایم توی سایهی شیشه بیشتر شده و مثل چالهای چشمهایم را میبلعند.
قیافهام محو و بیرنگ است، روشنیِ آینه را ندارد. آینهی بختام هم که فقط قابش مانده، رفته پیش شیشهی پنجرهها…
روزنامه را مچالهتر میکنم و محکمتر به شیشه میکشم. قیژقیژ صدا میدهد. صدای نالهی شیشه هم بلند شده. حتمن خسته شده. شاید با نالهاش میگوید: مرا هم بشکن و همهچیز را تمام کن، تا خیال تو راحت شود.
میخواهم آنقدر بسابم که فکر کند شیشه ندارد؛ درست مثل پنجرههای دیگر… بیرنگ، بیرنگ… مثل وقتی که شوهرم شیشه را دود میکند و به هوا فوت میکند… بیرنگ و بیبو…
گاهی قهقهه میزند و عاشقپیشه میشود، گاهی نعره میکشد و تا خودِ صبح طول و عرض خانه را گز میکند. ترسناک میشود و از ترسِ من لذت میبرد، و آن وقت است که بارِ شیشهام جمع میشود، مچاله میشود گوشهی شکمام…
از حالا مزهی تلخِ ترس را چشیده. از همان وقتی چشید که جناب سروان شیشهی ماشین را پایین کشید و نگاهی به شکمام کرد و آرام گفت:
— خانم… برگرد به خونهات و زندگیات رو بکن. مردها همینان، هر مردی عصبانی میشه…
آن شب که زیر لگدهای شوهرم له شدم، دیگر از جلوی درِ چرکینِ شیشهایِ کلانتری هم رد نشدم، که دوباره معنیِ حرفهای جناب سروان را بچشم…
روزنامه را پرت میکنم کنار روزنامههای دیگر. عقب میروم… عقبتر… تمیز، تمیز شده…
دستگیرهی در میچرخد. سایهاش پشت شیشهی مات و رنگیِ در کجوکوله میشود. آرامتر نفس میکشم. صدای قلبم را میشنوم…
کفشهایش را پرت میکند طرفِ جاکفشی. موهایش مثل همیشه ژولیده و نمناک روی پیشانیاش ریخته… جواب سلامام را نمیدهد. با آستیناش عرقِ صورتاش را خشک میکند. تندتند قدم میزند. جلوی در که میرسد، میایستد…
برمیگردد و به پنجرههای خالی از شیشه نگاه میکند. پشتام به شیشهی پنجره است. نمیخواهم آن را ببیند. دوباره قدم میزند. زیر گردناش را میخاراند. لبهایش تکان میخورند، اما صدایی نمیشنوم…
سرش پایین است ولی نگاهاش به من است، دنبال سؤال میگردد… سرش را بلند میکند و نگاهی به سر تا پایام میکند و میپرسد:
— کجا بودی؟ کجا بودی؟
لکنت گرفتهام:
— هه… ه… هیچجا… خونه بودم…
نمیگذارد حرفام تمام شود، میپرسد:
— پس چرا جواب تلفن رو ندادی؟
به تلفن نگاه میکنم و میگویم:
— کسی زنگ نزد…
تندتند پلک میزند:
— چرا، زنگ زدم…
با ناخنِ انگشتام، لالهی گوشام را فشار میدهم:
— ن… نمی… نمیدونم… شا… شاید… نمیدونم…
با چشمهایش ردِ نگاهام را میگیرد:
— حمام بودی؟
به طرفاش میرود… برمیگردد:
— حمام که خشکِ خشکه…
دست به کمر راه میرود… درِ یخچال را باز میکند و شیشهی آب را برمیدارد، باز با خودش حرف میزند و سرش را به چپ و راست میچرخاند…
جلویام میایستد. تندتند نفس میکشد. هرچهقدر نفساش تندتر میشود، تپشِ قلبِ من هم بیشتر میشود. شیشهی آب را سر میکشد. آب از کنارهی دهاناش شرّه میکند. دهاناش را با پشتِ دستاش پاک میکند. به شکمام خیره میشود…
دستام روی شکمام خشک شده. میخواهم طفلکام نترسد… اما ترسیده و توی شکمام گلوله شده؛ انگار که سنگینیِ نگاهِ پدرش را حس میکند.
با فریاد، شیشهی آب را به زمین میکوبد. دندانهایم قفل میشوند. با دو دستام شکمام را بغل میکنم. دستاش را به طرفِ شکمام دراز میکند و میپرسد:
— این رو هم از حمام آوردی؟
یک قدم عقب میروم… داد میزند:
— جواب بده…
از جا میپرم… جستی میزند و یک پایاش را بلند میکند و محکم به شکمام میکوبد. به عقب پرت میشوم. درد از شکمام به سینهام میدود و نفسام را بند میآورد.
با خردههای شیشهی پنجره، بین زمین و هوا معلّق میشوم. فرصت نمیکنم چشمهایم را ببندم. ساختمانهای بلند، دراز و درازتر میشوند. توی گودالِ آن پایین و پایینتر میروم.
صدای جرینگِ شکستنِ شیشهی ماشینِ بادزدگیدارش بلند میشود. سرم روی کاپوتِ ماشین بیحرکت مانده… انگار لولهی تیزی از شکم تا گردنام فرو رفته.
گر گرفتهام. میسوزم، میسوزم. داغیِ خونی که از دهانام بیرون میزند را حس میکنم… چشمهایم باز است اما همهجا را مه گرفته. رنگها توی نورِ چراغها پخش شده…
صداها را میشنوم:
— آخ، آخ… بدبخت داره جون میکنه، یکی زنگ بزنه…
— اون شیشهها رو از رو چشمهاش بردارین…
— راحتاش بگذارین… نفسهای آخرشه…
نفسام هم سینهام را میسوزاند. هنوز چشمهایم را نبستهام. نمیتوانم ببندم. بارِ شیشهام تکان نمیخورد. گلوله نشده. دیگر نمیترسد…
شکسته…
لینک ارتباط با دبیر داستان جهت ارسال آثار:
https://t.me/SoudabehEst
#داستان_کوتاه
#شیشه
#محبوب
#سودابه_استقلال
#داستان_های_منتخب_در_سایت
#فصلنامه_مطالعاتی_انتقادی_ماهگرفتگی

موارد بیشتر
دوشنبهها با داستان(داستان کوتاه “فراموش نمیکنم” ✍یوسف پروهیده )
دوشنبهها با داستان (داستان کوتاه “ابرهای خیال” ✍میثم لسانی)
دوشنبهها با داستان(داستان کوتاه “این روزهای لعنتی” ✍مونیکا شاهیان)