دوشنبهها با نقد و پژوهش منتخب در سایت
یادداشتی بر دفتر شعر « من هار شده بودم»
اثر جعفر محمدی واجارگاهی
نشر شب چله_۱۴۰۴
✍فیض شریفی
دفتر شعر «هار شده بودم» ۲۹۰صفحه است و ۱۶۸ شعر سپید کوتاه و متوسط و بلند را دربرمی گیرد.
پیش از این مجموعه، شاعر هم ۹ دفتر شعر بر بساط نشر نشانده بود. آن دفتر شعرها هم به تقریب قطور بود.
این سروده ها خواننده را به پستوهای تحقیر شده ی قرون می کشاند و به این و آن سوی جهان می برد. حس تپنده ی این اشعار، مغلق تر و عاصی تر از آنی است که به تمامیت و همواره در چارچوب مقرر خود بگنجد.
آنات انسانی این اشعار نمی توانند در ظرف صورخیال و تزئینات صوری معینی ترجمان شوند، چون این اشعار انرژی متراکم و پر پیچ و خمی دارد و مفاهیم و جهان بینی عمیقی پشت آن نهفته دارد.
شاعر در پیشانی دفتر شعر خود می گوید:
« قرار است دلتنگی
تنم را مجاب کند
بی حواس واژه
سمت خاطره برود
به دروغ کلمات سیلی بزند
در اتفاق نیفتاده ای، تسلیم شود.
[ تنهایی، فرقی نداشت
خمیازه ی مرگ
بی خاطره
راهی خاک بشود
یا ناشنیده، غربت را بمیرد؟]
تنی به آب زد تا قلبم
در دستان کسی باشد
که عشق را کلمه می بیند
تنی به کلمه که تنهایی
مجال سخن نگیرد!
قرار است پاییز
تشنگی درختان «کل» را رد بزند
تا «للیک» قهر کند
«دامان» ، «پیله» ای به پرواز در آورد
تنی به آب زد که دریا
با بی تنی، جنگل را
تو در تو گم کند و
بی خبر پی خود برود
پرواز را نگاه کن!
مرگ این گونه به خاک می شود.»
( صص، ۴-۵)
اغلب اشعار واجارگاهی هم بومی است و هم جهان را بو می کشد. گویی نیمایی دیگر با یک فضا و کلمات و سروده هایی عاطفه مند با تخیلی قوی و رمزآلود و کنایی، در آستانه نمایان شده است که ارزش های بلند انسانی و گنجینه ی لغات اش را به رخ دیگران می کشاند .
پشت این واژه ها و ترکیبات تصویری، یک محیط طبیعی مفرح لایزال
پنهان شده است. به این تصاویر سرگردان و این تعابیر وحشی بی زنجیر نظر بیندازیم:«
سمت خاطره، بی حواس واژه، دروغ کلمات، جشن واژه ها، حروف اضافه ی چشمانش، شب که کوک اشیاء است، در فرود مرگ، خام شده ی سمفونی دریدن، کشف کبوتر، زمینگیرش بود، دریا، ادامه داشت در چشمانش.
ناخدایی، ساحل غرق شده را می زیست، قد خمیازه ی مرگ، خوابش را لبخند می زند، از رستاخیز کلمات بر می گشت، یک ممنوعه ی خیس، رویای چشمانش، مثل سگی هار، حمله ور شده ام، انگار چشمی، همه جا هست و نیست، هست و نیست… چیدمانی از بوسه ای سرد، جا بگذارد، چلچله ای پیاده بشود، در چشمانش، روح چکیدن سرد بماند…»
و شعر آخر دفتر:
« دلهره ای که نمی تواند
زمین را مجاب کند
آن سوی ترسیدن
رنجی گرانمایه را ببلعد
باید کنار بیاید
هرآنچه در درونمایه دارد.
[راه می رفت
کنار درختان «کونوس»
با هجمه ای از سکوت
و اواز « ترینگ»]
در ارتفاع چشمانی
عمق حادثه را به گور می برد
تا در « ترمی» شوقی نجیب
خواهان نور باشد.»
دقیقاً شکل و نظام هندسی واژگان و حال و هوای این شعر به سان صحنه ی آغازین کتاب، سامان بندی شده است.
شاعر به دنبال یک چشم و حس گم شده می گردد و «چشم» در کانون شعر گوی وار می چرخد.
و شعر ها، با ترکیب های تصویری و تعابیر غیر قابل پیش بینی، خواننده را تکان می دهد و اعضا و جوارح مخاطب را مرتعش می کند و به لرزه در می آورد :
« دست می کنم در گلویم
می روم پایین
از معده ام
روده ها
بعد سمت قلبم
سگی درونم « لاپ» می کند
نمی گذارد قلبم را مرور کنم
استخوان واژه هایم را پس می اندازد
این گونه شاعر می شوم
تو را نمی دانم…»
( صص، ۱۸۶-۱۸۷)
شاعر به تعمد گاهی از واژگان بومی کار می گیرد، بدون آن که تعمق کند که آیا واژه ی « لاپ» به جای « فریاد» خوب جانشین شده است یا نه. غرائب در کار شاعر فراوان به دیده می آید، چون خود شاعر مشعر شده است که در این دفتر «سگ هاری شده» است. او هرچه و هرکه را می بیند گاز می گیرد، حتا واژه های سخت و سمج و غیر قابل هضم را.
شاعر استعاره های نخ نما و از نیرو تهی شده را پس می اندازد.
و از نگاه نیچه:« لشکری جنبنده از مجازها و استعاره ها، تشخیص ها، مجموعه ای از روابط عاطفی و انسانی که به گونه ای شاعرانه و بلاغی چکالیده شده، انتقال می دهد، آرایش می دهد و پس از کاربرد طولانی نزد مردم، پایا، قانونی و الزام آور می نماید. حقیقت ها اوهام هایی هستند که ما فراموش کرده ایم که اوهام اند. استعاره ها سکه هایی هستند که نقوش شان ساییده شده است و اکنون دیگر نه سکه هایی رایج، بلکه قطعه هایی فلزی به شمار می روند.» .
واجارگاهی با ارائه ی روایت های خرد به جای روایت های کلان از مدرنیسم فاصله می گیرد و هرگونه فرا روایت را کنار می گذارد.
سیل و سیلاب اطلاعات در عصر جدید و رویکردهای نظری و فلسفی ابهام آمیز، شعر را چند لایه و متکثر و بی ثبات و مدام دگرگون می کند:
« به خواب تنهایی می رفت
اسبی می تاخت
اسبی که بلوغ علف را
بی شناسنامه دوست داشت
عجیب فلسفه می فهمید
_ با من بتاز
در ظرفیت شانه ام
که تاب انگوری
دل به خمره های دور داده
لبریز بمان
عجین شو با حقیقتم
که در تو عیان شوم
تا هیچ سالی
گورستانی را
با گوگرد نیامیزد
با جنازه ای که
تنها در خیالم بدرقه می شود
از سکوت گورها بگذر…
برگرد به من
تا مرگ
ناله کم نیاورد.»
( صص، ۱۷۱-۱۷۲)
شعر واجارگاهی، چون شعر لورکا، تکنو _ پاستورالی «نمایشی روستایی» است و استیلی انتزاعی دارد و در هر شعر زمینه ساز طرح موضوع تازه ای می شود و در آن جای نکات به ظاهر کم اهمیت و دارای اهمیت بیان معمول به طورکلی تغییر می کند و عوض می شود:
«موهایت را باز کن
مردی می خواهد
شعرهایش در مرگ رها شود…»
اگر « مرگ» را از این جا بردارید، این شعر از هستی ساقط می شود.
در هر شعر بلند شاعر، شعرهای کوتاه و فشرده ای وجود دارد، شاعر باید این شعرها در دفتر تازه ای بگنجاند.
#یادداشت
#من_هار_شده_بودم
#جعفر_محمدی_واجارگاهی
#فیض_شریفی
#نشر_شب_چله
#نقد_و_پژوهش_های_منتخب_در_سایت
#خانه_جهانی_ماه_گرفتگان
#فصلنامه_مطالعاتی_انتقادی_ماه_گرفتگی

موارد بیشتر
موقعیت شاعر مدرن ✍احمد نوردآموز(فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی سال سوم/ شمارۀ دهم/تابستان ۱۴۰۴)
آن غول زیبا؛ احمد شاملو شاعر آرمانهای بزرگ ✍حنیف خورشیدی(فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی سال سوم/ شمارۀ دهم/تابستان ۱۴۰۴)
فلسفهی شاعرانهی ویسواوا شیمبورسکا ✍دکتر حسن محمدیان(فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی سال سوم/ شمارۀ دهم/تابستان ۱۴۰۴)