فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی
سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳
مطالعات ادبیات داستانی ایران و جهان
خدادادخان؛ تصویر مارکسیسم وارداتی و شعارزده در ایران پهلوی
✍سپیده نوری جمالویی
بهتر بود نام این یادداشت چنین باشد: حرکت از دیگر شخصیتپردازیِ صریح به خودشخصیتپردازیِ ضمنی، زیرا قصد من این است که این حرکت هنرمندانه را از شخصیتپردازی خدادادخان به شخصیت جلال پیگیری کنم. این داستان در مجموعۀ زن زیادی منتشر شده است. راوی نسبتاً دخالتگری را میبینیم که در حال بازنمایی شخصیتی به نام خدادادخان است. راوی از ویژگیهای کلامی (زبانوارهها / تکیهکلامها) گرفته تا ویژگیهای غیر کلامی (کارها و کنشهایی که از شخصیت سر میزند) افزوده بر آن گزارههایی که مربوط به گفتمان راویانهی خود اوست (گزارههای ارزیابانه و تفسیری) را به ما ارائه میدهد. البته همهی راویهایی که شخصیتپردازی در محور ایدهی آنان است دست به کاری مشابه میزنند. آنها به ما انبوهی از سوابق تحصیلی، خانوادگی و روابط شخصی و خصوصی شخصیت خود را ارائه میکنند. از شکستها و پیروزیها تا غمها و شادیها و بیم و امیدها. اما در داستان خدادادخان که یک نمونه ی شاخص و تقریباً کمیاب به زمانهی خویش است اتفاقات روایی شگفتانگیزتری رخ میدهد که قصد بررسی آنها را دارم.
در این داستان، راوی تنها نقش یک ناظر ضمنی را بازی نمیکند و بنابراین دست به نوعی دیگر شخصیتپردازیِ راویانهی صریح میزند. این نوع از روایت کردن خطرات خاص خود را دارد؛ مثلاً میتواند راوی خود را به موضعگیریهای آشکار و یا به جبههگیریهای سطحی متهم کند. باید در پاسخ به چنین اتهامی به پیروی از راوی این داستان بگویم که بله، راوی داستان خداداخان کاملاً جبههگیری میکند. او چهرهی تطهیرشدهای از خدادادخان ارائه نمیدهد؛ چراکه درواقع در آینهی خداداخان خود را میجوید. از این منظر، راوی و نویسندهی ضمنی و حتی خود جلال اگر نگویم اینهمان، بسیار بههم نزدیک میشوند. شاید پس از گذشت بیش از هشتاد سال بتوانم پا را فراتر گذاشته بگویم میتوان به جای عنوان خدادادخان این را افزود: خدادادخان؛ یا جلال در آینهی خود.
خداداخان، یا جلال بررسی مجدد. یا حتی چه کسی جلال را کشت؟ (جلال تودهای را).
اگر هر متن روایی، تسلسل و تناوبی از گفتمان راوی و گفتمان شخصیت باشد برای شناخت نسبتی که راویِ این داستان با شخصیت خود مییابد ابتدا باید به عنوان مقدمه بحثی را پیش کشیده باز کنم. مثالها را از خود داستان برداشتهام و جدول را از مانفرد یان.
گونه
نمونه
ویژگیها
گفتمان مستقیم
خدادادخان با خود اندیشید «با گذشتهها باید برید و به آینده پیوست.»
گفتار نقل شدهای که از لحاظ صوری مستقل از قاب نقلکننده است.
گذار از گفتمان نقلکننده به گفتمان نقلشده آشکار است. به بیان دیگر گفتمان نقلشده (شخصیت) مستقل است از اشارتگرهای گفتمان نقلکننده (راوی).
گفتمان غیر مستقیم آزاد
گاهی ناراحتیهایی درون خود حس میکند. اما چه میشود کرد؟
پس اصل لغت فداکاری را برای چه در فرهنگها نوشتهاند؟
گذشته از اینکه مگر اروپا دیدهها چه رجحانی بر او (خدادادخان) دارند؟
آمیزهای از عناصر اشاری: بیانگری اصیلی که با نظام شخص/ زمانِ دستوریِ گفتمانِ قاب ترکیب میشود.
ضمایر و زمانهای دستوری گفتمان نقلشده با ساختار ضمیر/ زمان دستوری وضعیت روایی جاری مطابقت دارد.
جملات غیر مستقیم آزاد نگفتنیاند.
گفتمان غیر مستقیم
خدادادخان در معنای حقیقی این جمله زیاد دقت کرده است و پی برده است که حالا دیگر راستی پشتش به کوه قاف است.
کمکم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پایبند اهل و عیال کند.
همیشه آرزو میکند که کاش… میتوانست اصلاً نخوابد.
گزارش نقلبنیاد؛ بخش نقلشده یک بندِ پیرو است که قاب راویانه بر آن نظارت میکند.
ضمایر/ زمانهای دستوری و عبارات ارجاعی را با زاویه دید گزارشگر (راوی) سازگار میکند و بار منظوری اصیل را به جای بازتولید بازگویی میکند.
اما خدادخان کیست؟ او یک مرد با ویژگیهای ظاهری برجسته و البته طنزآمیز است که اصول ارزشی خاص خود را دارد و بهتازگی به یاری همین ویژگیهای فردی جسمی و رفتاری توانسته به عضویت کمیتۀ مرکزی حزب (توده) درآید. از جمله ویژگیهای جسمیاش میتوان به؛ قدرت بیان و طنطنۀ کلام و قد و قامت رشید و سیاستمدارانه و پیشانی بلند و کشیده تا فرق سر (که بیشتر از کشیدگی پیشانی، نشانۀ طاسی سر اوست) اشاره کرد و دربارۀ اصول اخلاقی و رفتاری او نیز میتوان از عناوین زیر یاد کرد:
الف) باوقار و مهربان و صمیمی
ب) کوتاه نیامدن از ارزشها و آرمان و باورهای حزبی
ج) پنج سال زندانی سیاسی کشیده
د) آشنایی با آدمهایی که نامشان به «اوف» و «ایسکی» ختم میشود.
م) استفاده از واژگان دشوار «ایسم» دار
ر) ریزبین
خدادادخان گرچه مدرک تحصیلی ندارد؛ اما برخی گمان میکنند او اروپادیده است و حتی دکترای حقوق و ادبیات دارد. شایعات بد و خوبی دربارهاش در میان اعضای جوان حزب جریان دارد. برخی او را دیدهاند که در محاکمهها گریه کرده و یا در اعتصاب غذای همزنجیریهایش شرکت نکرده و به دلیل فقر مالی، روابط مشکوکی با سران حزب داشته و یا عکسی با ششلول دارد و حتی زیرآب برخی از منتقدان حزب را زده است و با زیرپا گذاشتن اصل دموکراسی توانسته به عضویت کمیتهی مرکزی درآید. اما خدادادخان با زیرکی یا شاید بدجنسی از یکی از شعارهای ضد ملیگرایانه و جهانوطنیِ حزب توده یک اصل خدشهناپذیر اخلاقی ساخته تا کسی پیگیر این گذشتهی تاریکش نشود؛ «باید از گذشته برید و چشم به آینده دوخت.»
او با متعهد نشان دادن خود به این شعار حزبی، که البته چندان ربطی به گذشتهی فردی ندارد و بیشتر گذشتهی ملی و میهنی را در نظر دارد، نه شایعات را تکذیب میکند و نه تأیید. و اگر مدام این گزاره را تکرار میکند که «باید چشم به آینده دوخت» نه آیندهی خلق ستمکش را در نظر دارد و نه آیندهی حزب را که آیندهی شغلی و سِمتی خود را مراد کرده است. از این منظر او یک مرد تشنهی قدرت و تشنهی رهبری کردن مردم است که هرچه کمتر کتاب میخواند بیشتر واژههای دهان پر کن را در سخنرانیهای خود بهکار میگیرد. و گرچه هرکجا که مینشیند، چه در محافل سیاسی و جدی و چه در محافل نیمهسیاسی و نیمهدوستانه، شعارِ «گذشته را به فراموشی بسپار و به آینده فکر کن» را مانند نقل و نبات پخش میکند؛ اما منظورش تنها و تنها به گذشتهی خودش و آیندهی شخصی خودش برمیگردد. او تنها به منافع خودش نظر دارد. این از خدادادخان.
اما راوی نیز برای خودش شخصیت ویژهای دارد. او آشکارا در برخی از سطور ظاهر شده و دخالت کرده و نظر صریحش را بیان میدارد. مثلاً در پاسخ به شایعات بسیار تاریکی که دربارهی خدادادخان در حزب پیچیده میگوید: «اینها را آدمهای منفیباف حزب برای خدادادخان درآوردهاند» و یا به دفاع بیپرده از او دست میزند. دفاعی که البته از جنبههای کمیک و طنزآمیز خالی نیست و اصلاً مخاطب را به شک میاندازد که این دفاع و سفیدشویی بود یا تخطئه؟ برای نمونه خدادادخان عادت دارد در «هتل پالاس» ناهار بخورد و گرچه وجدانش ناراحت است که دارد در «محیط زندگی بورژواها» خود را آلوده میسازد؛ اما وقتی انواع خوراک و سودشان را برای بدنش درمییابد شیفتهی این لذت شده و شعار دیگری از آستینش در میآورد: «با سلاح بورژوازی باید به جنگ بورژواها رفت.»
راوی همهی تکیهکلامهای حزبی خدادادخان را قاب میگیرد و از این طریق با مخاطب از همان ابتدا قرار داد میکند که درون قاب، آن چیزی است که این شخصیت عجیب و متناقض سالهاست تکرار کرده است: «کاریر» «پرنسیپ» «مغز علیل جیرهخواران امپریالیسم» «کلاس کادر» «پسیکولوژی ده فول» «رپورتاژ» «میتینگ» «تئوریک» «رد بر پراگماتیسم برای تأیید آن» «قطع رابطه با گذشته» «پوزیسیون کریتیک» «نگاه به آینده» «فولاد آبدیده».
راوی گاهی با گزارههایی همچون «چرا خودمان را معطل کنیم» و «مبادا گمان کنید» و نیز «نویسندهی این سطور نیز برای آن افسانهها (شایعات منفی دربارهی گذشتهی تاریک خدادادخان) ارزشی قایل نیست» به میان آمده و میکوشد خود را از خدادادخان جدا کند و با حفظ فاصله از شخصیت مورد بازنمایی خود، مرز مشخصی میان وجود راویانه و وجود شخصیتش بکشد. اما دست راوی در جدولی که پیشتر آمد رو میشود. راوی اگر قصد داشت این فاصله و مرز را به راستی قائل شود چه بهتر بود که از گفتمان مستقیم بهره بجوید؛ اما او در بیشتر بخشهای روایت، نظارت راویانهی سفت و سختی دارد و مثلاً این کار را با کشیدن مرزِ علائم نگارشی انجام نمیدهد. او تکیهکلامها و زبانوارههای خدادادخان را آمیخته به گفتمان تفسیری راویانهاش پیش چشم مخاطب میگذارد و از این طریق ضمن درون قاب «» گذاشتن واژگانی که شخصیتش شبانهروز آنها را بهکار میگیرد چندان خود را نیز از این بحث کنار نمیکشد. آواهای راوی و شخصیت چندان از هم متمایز نمیشوند و این همسویی در عین افشاگری و این جدیت در عین طنز و هجو تا انتها باقی میماند.
اما این یادداشت چیزی کم خواهد داشت اگر به یک شخصیت دیگر نیز اشاره نکنم. شخصیتی که گرچه به اهمیت خدادادخان نیست دستکم نقش مهمی را هم در زندگی او بازی میکند و هم در شناسایی و ردگیریِ حرکت از دیگر شخصیتپردازیِ صریح به خود شخصیتپردازی ضمنی. او کسی نیست جز زن خدادادخان، که آب میریزد تا مرد صورتش را بشوید، بساط ریش تراشیاش را جمع میکند، خودش صبحانه میآورد، خودش جمع میکند، سرمقاله را خودش میخواند و غلطگیری میکند و چهبسا خودش مینویسد، کراوات خدادادخان را میبندد و حتی پارچهی لباس او را خودش انتخاب کرده و میبرد به خیاط میدهد، و حتی با کار کردن برای روسها پول به خانه میآورد و زندگی مرفهی برای خدادادخان فراهم میکند. آه سمین دانشور گرامی!
راوی در پایان داستان نکتهی عجیبی را دربارهی خدادادخان میگوید که من را وسوسه میکند تا ادعا کنم این گزارهها را دارد دربارهی خودش میگوید: «خدادادخان کمکم پی برده از آنچه به مردم میگوید خودش بیشتر دلگرم میشود. حس کرده که به این طریق مطالبی را به خودش تلقین میکند. مهم فهمیدن یا نفهمیدن طرف نیست. طرف میخواهد بفهمد، میخواهد نفهمد. مهم این است که گوینده مطالب را برای خودش میگوید.»
جلال عزیز کافی است. دریافتیم که این داستان نه ماجرای خدادادخان که ماجرای تو بود. داستان خدادادخان یک روایت شگرف است که مایلم آن را بهمثابه سلف پرترۀ نویسندهاش بهخاطر بیاورم. همچون دیگر سلف پرترهاش: مدیر مدرسه. سلف پرترهای که درعین سفیدشویی رفتارهای شخصیتش او را به هجوآمیزترین روش ممکن بازنمایی میکند.
لینک دریافت پیدیاف شماره هشتم فصلنامهبینالملليماهگرفتگی/ زمستان ۱۴۰۳:
انتشار فصلنامهبینالملليماهگرفتگی سال دوم/شماره هشتم/زمستان ۱۴۰۳(دريافت فایل پیدیاف)
#فصلنامه_بین_المللی_ماه_گرفتگی
#سال_دوم
#شماره_هشتم
#زمستان_۱۴۰۳
موارد بیشتر
فصلنامۀ ماهگرفتگی(یادداشتی بر رمان کمباین اندوه)
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (یادداشتی تحلیلی بر داستان «یعقوب یعقوب»)
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (اسطوره کاوی در “هزار و یکشب”)