دوشنبهها با داستان
داستانهای منتخب
به کوشش دبیر داستان سودابه استقلال
داستان کوتاه “ابرهای خیال”
✍میثم لسانی
«ببخشید، صندلی را درست نشسته اید؟»
دخترک بیست سالش هم نبود، ریز اندام ، گندمگون، با صورتی گرد و لپ دار و لباسی هفت رنگ، روی صندلی من کنار پنجره نشسته بود.
با صدای من سرش را برگرداند و بیآنکه به چشمانم نگاه کند گفت:
« حریفش نشدم ، فکر کنم باهام لج کرد»
با لحنی کودکانه و پراز هیجان صحبت می کرد و نگاهش به اطراف می چرخید، گویی هر چه را می گوید در ذهنش تصور می کرد.
تعریف کرد چطورهنگام گرفتن کارت پرواز، برای اینکه صندلی اش کنار پنجره باشد تلاش کرده و با مسئول آن قسمت چانه زده است اما در نهایت دیده ، صندلی اش کنار راهرو است و با این حال تصمیم گرفته کنار پنجره بنشیند و جای مرا تصاحب کند.
گفتم : “و با خودت فکر کردی حریف من میشوی.”
با دهانی نیمه باز، مات نگاهم کرد.
از حرفم معذب شده بود، لبخندی زدم و درحالیکه روی صندلی کناری می نشستم
گفتم: درست فکر کردی.
دهان نیمه بازش طرح لبخندی به خود گرفت و چشمانش درخشید.
« آخرمن از پرواز می ترسم ، وقتی کنار پنجره می نشینم و آسمان و ابرها را تماشا می کنم، غرق فکر و خیال هایم می شوم ، اینطور دوام می آورم »
سری تکان دادم. فکر کردم حتما باید رویاهای جذابی باشند، آنقدر که هم مکان و زمان را از یادش می برند و هم ترسش را.
«می دانید ، رویاها جادویی هستند ، هیچ محدودیتی ندارند …»
ذهن جادوگری تمام عیار است … حتی می تواند آنچه را می سازد بعد از مدتی بجای واقعیت باور کند .
ادامه داد:
” گاهی تصور می کنم همراه هواپیما پرواز می کنم و از پنجره ها به مسافرها سر می زنم، یک بچه که با گریه اش امان مادرش را بریده ، یک پیرمرد که خوابیده ، زن جوانی که سرش را روی شانه همسرش گذاشته و به نظر آرامشی عمیق را تجربه می کند… یکی هم مثل من ، خیال بافی می کند … به خودم هم سر می زنم …”
این بار قرار بود بجای خیالبافی، صحبت کردن، زمان و مکان را از یادش ببرد.
چرا که نه، من هم درباره خیالاتش کنجکاو بودم.
” ببخشید معرفی نکردم ، من سارا هستم ، شاید از خودتان بپرسید چرا تنها سفر می کنم! نمی دونم شاید هم نپرسید … من مادرم را در سانحه ای هوایی از دست داده ام…”
در حالی که می خندید ادامه داد : ” الان با خودتان می گویید آها برای همین است که از پرواز می ترسم …”
مکثی کرد، پرسید : ” روانشناس که نیستید! البته بیشتر شبیه مهندس ها هستید”
سه سال پیش مادرش را در سانحه ای هوایی از دست داده بود و برای گذر از آن روزهای سخت به روانشناس مراجعه کرده بود و در آن جلسات فقط سخنرانی های طولانی شنیده بود و دلخوری هایش از آنها هنوز در دلش مانده بودند.
” یکی نیست بگوید دکتر جان من از وقتی 6 ساله بودم از پرواز می ترسیدم، همیشه مادرم بغلم می کرد، سرم را گرم می کرد …”
بغض گلویش را گرفت … اشکی در چشمانش حلقه زد …
” حتی برای آخرین بار هم ندیدمش، البته چیزی هم برای دیدن نمانده بود، گاهی تصور می کنم با مادرم روی یکی از این ابرهای پف پفی لم داده ایم و حرف می زنیم ، همیشه یک دنیا حرف برای گفتن داشت ، از گذشته ، از آینده …
بابای من بخاطر کارش سه ماه هست ، سه ماه نیست، در نبودش من ارسال می شوم برای عمه جانم …
یک جورایی بد هم نیست ، تنوعی است … حالا چه زمانی آنقدر عاقل و بالغ می شوم که بتوانم تنها بمانم خدا می داند و بس !
فعلا اندازه تنهایی سفر کردن بزرگ شده ام …”
دبیرستان را تازه تمام کرده بود، بعد از رفتن مادرش، دنیا برایش زیر رو شده بود … طول کشیده بود تا به جاده زندگی برگردد. حالا داشت برای کنکور آماده می شد، دیرتر از همسن و سالهایش …
” راستش را بخواهید هنوز نمی دانم چه رشته ای را می خواهم … خیلی کارها در زندگی هست، که دوست دارم انجامشان بدهم ، وقتی چیزهای زیادی را می خواهی و نمی توانی انتخاب کنی، معطل می کنی، ناگهان به خودت می آیی و می بینی سالها گذشته و هنوزکاری نکردی جز معطل کردن …”
فرصتها یکی یکی می آیند و از دست می روند، ابتدا تعلل می کنی برای تصمیم گیری، گام بعدی ات می شود حسرت برای فرصتهای از دست رفته و ناخودآگاه می افتی در چرخه ای از تعلل و حسرت …
سارا، معنای حسرت را خوب می دانست …
” شاید باور نکنید، فقط برای یک ثانیه لم دادن در آغوش مادرم واینکه بودنش را دوباره حس کنم، حاضرم هرکاری انجام بدهم، شاید مخترع بشوم، ماشین زمان بسازم، مانند فیلمهای تخیلی، همین که یک جایی باشد تا خواسته های آدم شدنی و در دسترس باشند خیلی خوب است ، حتی اگر دنیایی خیالی باشد …”
میان ابرهای خیال و دنیای واقعی شناور بود، افکارش را بلند بلند می گفت، من هم بیصدا رشتۀ کلماتش را دنبال میکردم و به هم گره میزدم…
” روزی می رسد که آدمها بتوانند خوابهایشان را انتخاب کنند، آن زمان هر شب خواب مادرم را انتخاب می کنم، نازنین مادرم را … دلم برایش یک ذره شده است…-اشکی در چشمانش جوشید- کاش علم خیلی زود پیشرفت کند … خودمانیم، شما شنونده ی خوبی هستید…”
زمان زود گذشت، شیرین زبان بود، پر احساس، واقعی، با غمهایش اشک در چشمش حلقه می زد و هنگام شادی تمام صورتش می خندید، از آن، از دل برآمده های دلنشین …
درباره پدرش و اینکه کنار زن دیگری باشد هم حرف زد، گفت ، درخیالش با آن زن و پدرش قهر می کند، دعوا می کند برای حمایت از مادرش، ولی بعد با مادرش قهر می کند و به تلافی نبودنش و اینکه او را تنها گذاشته است دوباره با آنها آشتی میکند…
البته گمان می کنم این یکی کاملا خیال نبود و رنگی از واقعیت هم داشت.
” چه زود رسیدیم ، ممنونم اجازه دادید کنار پنجره بنشینم ، البته خیلی هم فرصت نشد بیرون را نگاه کنم، به هرحال ممنونم … حرف زدن با شما مثل آسمان و ابرها دلچسب بود …”
حرفش حس خوبی داشت، گویی قندی در دلم آب شود، شیرین، تعریف خوشایندی بود، تشکر کردم …
فقط سکوت کردن و شنیدن و دل دادن بود و البته که گاهی همین کافیست …
برای پیاده شدن آماده می شدیم ، زمان خداحافظی فرا رسیده بود …
گفتم : ” امیدوارم دنیای واقعی هم مثل دنیای خیالهایت پر از قشنگیها بشود…”
گفت: ” ممنون، اما شدنی نیست، مادرم هیچوقت برنخواهد گشت…”
همه چیز را می دانست، بهتر از من … فکر کنم حتی علت ترسیدنش از پرواز را هم می دانست…
گاهی سکوت و شنیدن کافیست … حتی عالیست …
در سکوت، با لبخندی شیرین و به یاد ماندنی برایم دست تکان داد…
لینک ارتباط با دبیر داستان جهت ارسال آثار:
https://t.me/SoudabehEst
#داستان_کوتاه
#میثم_لسانی
#ابرهای_خیال
#سودابه_استقلال
#داستان_های_منتخب_در_سایت
#فصلنامه_مطالعاتی_انتقادی_ماهگرفتگی

موارد بیشتر
دوشنبهها با داستان(داستان کوتاه “این روزهای لعنتی” ✍مونیکا شاهیان)
دوشنبهها با داستان(داستان کوتاه ” چسبکها ” ✍پژمان گلچین)
دوشنبهها با داستان(داستان کوتاه ” جشن تولد ” ✍یوسف پروهیده)