فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی
سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳
مطالعات تخصصی نقد و پژوهش شعر
نگاهی کوتاه بر شعر امروز
در خصوص تفاوت اندیشی و ضرورتهای محال
و در ادامه نقد کتاب شعر سپید تغییر نویسنده: «محمدرضا یار»
✍جعفر محمدی واجارگاهی
۱_نگاهی کوتاه بر شعر امروز
زبان شعری که درحالحاضر رواج یافته و مستعد رشد هم است میتواند کارکردها و نشانههای متفاوتی را متذکر شود که نباید بهآسانی از آن عبور کرد.
شرح حال حاضر شعر امروز، آمیختگی گستردهای را در ناخودآگاه خود پیروی میکند که تحتتأثیر دریافتها و نگاه شاعر و جهانشمولی واقعیتها و باورپذیری خیالها و همچنین موقعیت اجبارها و… قرار میگیرد.
واضحتر بگویم دنیای حال حاضر، ناخواسته حس و ذهن و دغدغه و تمایلات و هنجارها و…. شاعر را با وجود پیدایش رسانهها، سایتها و دنیاهای مجازی و… بهروز در دسترس قرار میدهد و این شاعر است که ناخواسته وارد جریانی میشود که میداند یک آشنایی نسبی با آن دارد و از تمام پیدا و ناپیدای حضور در نوشتن استفاده میکند تا شمایلی که در او ترجیح داده شده اعمال گردد.
من این رفتار در شعر امروز را یک خودزنی برای شاعر در نظر میگیرم، چراکه درست است اتفاقات و هنجارهای روز را میتواند در شعر لحاظ کند که مورد تأیید بخشهایی مربوطه «بهسرانجام رسیدن شعر» هم قرار بگیرد؛ اما مشاهده شده که شاعر از بخشهای تکنیکی و ناشناخته و غیرقابلباور و… دور میماند و همانگونه که بسیار در صحبتها و بحثهای ادبی میشنوید، یکی را شاعر طبیعت مینامند یکی را شاعر فلسفه و دیگری را شاعر عشق و زن، یکی را عرفانی و دیگری را سیاسی.
البته این رفتار شعری امری طبیعی است و خرده گرفته نمیشود. حتماً میل و درونیات شاعر او را به هر سویی که باورپذیریاش آنجاست میکشاند؛ اما رفتار در هر بخش از شعر بسیار اهمیت دارد تا بتوان به شگفتی در نوشتن رسید. چراکه حتماً و بیشک میشود از فلسفه به عشق رسید و بالعکس و این رفتار میتواند در شعر اتفاق بیفتد؛ همانگونه که در طبیعت رفتاری سیاسی لحاظ میگردد و میتوان سیاست با طبیعت را همکلام کرد و حرف زد.
بارها دیدهام که یک مجموعه شعر تنها چفتوبست در یک مورد است و شاعر نیامده از شناختها و موضوعات دیگر در دریافتهای خود استفاده نماید و شعر را وادار به اندیشیدن، وادار به وسعت، وادار به تکامل، وادار به تنشهای نوتر نماید؛ چراکه همیشه یک شرح مکمل میتواند درخور گفتوگوی بیشتری باشد و تأثیرات عمیقتری بگذارد. این نظر شخصی بنده است. گاهی خواندهام آثاری اینچنین را که گرچه رابطهها در شعر مویرگی اتفاق میافتند؛ اما فرصت کشف را در شعر ایجاد میکند و تو را وادار میکند که لایههای پنهان یک شعر را شناسایی کنی.
اگر شاعر بتواند شرح مکملی را ارایه بدهد و توان حضور اینگونه ترسیم به شعر را با نگاهی تازه نشانگر باشد بهیقین در راه درستتری گام نهاده است.
این رفتار شعری آنچنان میتواند قوی باشد که قابل توجیه برای مخاطبانش قرار بگیرد.
عوامل متعددی ریشهیابی این نوع نگرش را نشانگر است. مثلاً موضوعات آمیخته در شعر و بازخوردهای مکمل آن که میتواند توان پاسخگویی نگاه شعری شاعر را در همین بستر ارزیابی کند؛ تا جاییکه آگاهی شکلگرفته در فضای شعر، انعکاس اندیشهها و رفتارهای درونمتنی را اساس توجه قرار میدهد. طوریکه میشود گریزی زد و سمتوسویی که شعر بهخود گرفته را پاسخی داد. بهطور مثال بهجرأت میتوان گفت که سنت برنمیگردد به دوردست. سنت در زمان خودش اساس بیان در زمان حال است و زبان حلشده در تبادل افکار، خواستار همان سنت نه چندان دور است.
حال آنکه باید توجه داشت شاعر کجای نگاهش ایستاده و شعر در رنج کدام درونمایه خودش را فریب نمیدهد و رویکردی که شعر امروز را تحتالشعاع قرار داده لازمهی شناخت کدام بستر خاموش است که معیاری برای ثبات اینهمه تظاهر درهم و پیچیده چه عینی و چه ذهنی در اجماعی همیشه مدعی، صورتی و سیرتی اغراقگونه میگیرد و طوری رخنه میکند که زیبایی و یا تعریف زیبایی، در شعر واضحتر بگویم زیباشناسی در شعر هیچگاه انتخاب جامعی بهخود نمیتواند بگیرد و پیدایش قضاوت بهگونهای به این بستر تن میدهد که همیشه محکوم میشود؛ طوریکه برای هموارسازی این رخداد نویسنده به جناح بازی و بسترهای ادبی ضعیف روی میآورد.
آنچه که معلوم است هر کسی تعریف خودش را بر شعر میگذارد؛ خود من هم مبرا نیستم. مثلاً میتوانم بگویم شعر بایستی از سازگاری کلامی است در مرتبهای که همیشه ناکافی است و یا شعر میتواند عیار مفهوم در بازگشت و رسیدن به درک باشد و این چندبارههای رسیدن در ضرورتهای محال در حضور شخصیت انسانی متفاوت، میتواند به شعر شکل غنایی بهتری بدهد.
این حقیقت که بستر شعر جامعه را تحتالشعاع قرار میدهد و تأثیراتش را میگذارد آشکار است؛ اما آنچه تفاوتها را بههنگام میدارد و اولویتبندی را در ساختار یک شعر گوشزد میکند تفاوتاندیشی و خطر کردن در محالاتی است که هنوز تعریفی را هم در خود شکل نداده.
این تشخیص که ضرورت یک محال و یک سرکوبی در نامناسبترین حالت شعر، امکان دریافت حضور مییابد خود یک نوع شگفتی و معجزه است؛ طوریکه بندهای گسسته هم میتوانند نکات مهم و پنهان را نشان بدهند، اما زمینهی بستری که بتواند این شاخصهها را بشناساند و نکات قوت و ضعف را شناسایی نماید یا مهیا نیست یا کمرنگ است و یا در دوردستی تنها رها شده و شکل آگاهی تعمیم یافته بهخود نگرفته است.
شعر در عاقبت رفتارهای متعددی که میشود، قضاوتهای بهعمد و تمجیدوار و تشویقگونهای را در خود جا میدهد آسیبی جدی میبیند و رنج برجستهتری که شکل میگیرد این است که این رنج، درونی مخرب را در خود تداعی میکند و میبینیم که کمکم فضای اشاره در شعر امروز غیر جذاب و در نامناسبترین شکل خودش چیدمان میشود و همیشه این عقبافتادگی از تمایلات و خواستههای شاعر است که خودش را نشان میدهد؛ یعنی شاعر مجاب نمیشود به پذیرفتن یک رهایی که وابستگی درونیاش را با آنکه در شعر پذیرا است اما توان این را هم داشته باشد قید این وابستگی را بزند.
من معتقدم شعر همیشه فضای معکوسی را در خود میطلبد و این فضا در جریان زندگی شاعر کمرنگ و پررنگ وجود دارد. بهبیاندیگر یک ذهن مریض میخواهد که بتواند رنج را سروسامانی معکوس بدهد و ضرورتهای محال را نقشآفرینی کند تا به دریافتهای جریاندارتر و تازهتری برسد.
مفهوم همیشه تداعی آشکاری است که پنهان است در شعر، مفهوم ضرورتهای محال میتواند باشد در حوزهی دریافت و رسیدن به لایههای غنیتر در شعر، مفهوم متفاوت دیدن است در شمایل دیده شدن متفاوت اندیشیدن است در حوزهی اندیشهای که در شعر خودش را پنهان رها کرده است و این پنهانیِ بهعمد، علتهای مختلفی میتواند داشته باشد. اینکه مفهوم در شعر وانمود میشود به یک رنج درونی یعنی بنای شعر بهدرستی نهاده شده؛ اما لازمهی یک شعر فقط مفهوم نیست و یا همان رنج درونی که خودش را مجاب به محتوا و مفهوم در یک زبان شعری مینماید، نیست.
گاهی هم پیش میآید افشا شدن و بیرونریزی شکل شعر آسیب جدی به آن میزند؛ چراکه ظاهری مثبت در خود شعر اتفاق افتاده اما مفهوم درجهبندی شده و اجازهی عبور را نمیدهد و اگر توضیحی مغایر با آنچه که مد نظر شاعر باشد به خود بگیرد میتواند از شکل درونیاش خارج شود و نقضی را گوشزد کند. البته دیدگاه چند نگاه در یک شعر داشتن زیبا و قابل تقدیر است و همیشه یک حسن بوده است و معیاری برای شناخت یک شعر خوب است؛ اما گاهی ترسی که در محتوای شعر رخ میدهد از معنای ترس عبور میکند و دریافتی معکوس دارد و زمانی که محتوا و مفهوم چندلایه میشود آسیب میبیند و مقاومت درونی شعر در مسیری که میخواهد حرفش را بزند از بین میرود.
گفتوگوهای بسیاری پیرامون سبک و شیوهی نوشتاری شعر امروز شده و آنچه رخ مینماید همیشه در شعر اتفاقی است که در زبان شعر میافتد و این زبان است که نشاندهندهی رفتار درونمتنی و بیرونمتنی و کلاً تمام شاکلهای که میتواند در بستر یک شعر موجود باشد. پس بیراه نیست بگویم زبان با درآمیختگی ضرورتهای محال و تفاوتاندیشی و استفاده از پارهها و رفتارهای مختلف میتواند جایگاه والاتری بهخود در شعر بگیرد.
۲_نقد کتاب شعر سپید، کتاب تغییر، نویسنده: «محمدرضا یار»
شعر شماره۵
بیدار میشوم
تکّههایم را از روی تختم جمع میکنم
میایستم جلوی آینه
و هرچه این ویرانه را مرتب میکنم
فایدهای ندارد
میروم
آینه حتی بدون من
به کار خودش مشغول است
چیزی از من کم است
به تختخوابم باز میگردم
که بیدار شده
و خودش را مرتب کرده
و دارد روزنامه میخواند
به آشپزخانه پناه میبرم
و آشپزخانه جلوی یخچال ایستاده
قرصهای من را در دهانش میریزد
و خودش را در بطری آب غرق میکند
به سمت حمام میدوم
حمام که حولهی من را پوشیده
و خودش را خشک میکند
دیشب
جایی در هرات منفجر شده
جایی در مغز من منفجر شده
و تکّههایم در خانه پراکندهاند
چیزی از من کم است
هرچه آغوشم را میگردم
کسی را در آن پیدا نمیکنم.
گاهی در شعر تصاویر بهعمد در گام نخست قرار میگیرند و بهصورت زبان عاطفی بیان میشوند (در شکلها و یک صحبت عادی)
این تصاویر با حذف اضافات و اشارات جزیی فقط میخواهند خودشان را در یک فرم نشان بدهند؛ طوریکه در جریان شعر یک هیجان درونی وجود دارد، انگار رگی که دارد میزند و خون در آن جریان دارد همانگونه که در شعر ۵ در شروعش میبینیم
بیدار میشوم
تکّههایم را از روی تختم جمع میکنم
میایستم جلوی آینه
و هرچه این ویرانه را مرتب میکنم
فایدهای ندارد.
شاعر با تقابل و یقهگیری در خودش صورتگری کرده و اصلاً احتیاطی نمیکند که مثلاً مدارایی باشد و همین سرانجام گیری و اتکا به جانب دیگری از خود این توان را به شاعر داده، درخصوصاینکه قانع بشوم که شاعر در شعرش میتواند تدوینگر خوبی باشد. همانگونه که برای یک فیلم تدوینگر خوبی لازم است. چراکه شعر بارها در خودش مرور شده و این بیوقفه دیدن با آنکه سمت و سیاق عاطفیاش را ساده نشان میدهد؛ اما با یک دگرگونی درونی در شعر روبهرو هستیم که در ادامهی شعر به آن اشاره میکنم.
در بند دوم شعر شاعر خودش را در تکههایش جا میگذارد و انگار میخواهد برگردد به اولین شکستن، به اولین درد و از همانجا ادامهدار ادامه بدهد، حماسهای تلخ که در آن بنیادش شکل گرفته است.
در بندهای بعدی شعر هرچه میبیند بیشتر میبیند و ابعاد درون و بیرون را میفهمد. نمایش آینهوار او رضایتبخش نیست و نظام درونیاش را قلمروی از نمیدانمهای ناشناس میدهد.
حالا اگر بیایم شعر را از بعد تکنیکی نگاه کنم اینطور است که شعر محکوم به اشارات کلی میشود؛ چراکه خودش را از جریان درونمتنی و درونی شاعر رها میکند و جهانشمولتر میشود. وقتی که از هرات میگوید این هرات میتواند تهران باشد یا هر شهر دیگری؛ اما سؤالی پیش میآید؛ آیا الزام است که شاعر چشم خود را ببندد و فردگرایی خود را در فضای دیگری نظم بخشد؟
آیا اینگونه رفتار در شعر امروز میکوشد آن دگرگونی را نشان بدهد که تابهحال دیده نشده؟ آیا بهتر نبود شاعر هرات را نمیآورد و مثلاً میگفت دیشب جایی در خوابم منفجر شده است؟
مخاطب با آنکه در بند آخر شعر دور میشود و هی نزدیک؛ آیا رابطهی تکههای تنش در بند نخست شعر با انفجاری در هرات میتواند دنیای اشارات شعری را قانع کند که این واقعیت به هیچگونه اضافه در شعر نیامده است؟ آیا مرگی که به آن اشاره میشود بنا دارد طبیعت خودش را در زبان نمایش ایفای نقش نماید؟ این شعر با آنکه وحدت درونی در خود را لحاظ کرده؛ اما تکهتکه شدنش را کما اینکه خود شاعر به آن در محتوا اشاره کرده در نشانهگذاریهایی که بهعمد توسط شاعر رخ داده میتوان دید. بهنظر من اگر شعر میتوانست خودش مسیرش را برود و درگیر اخبار روزمره نشود وضعیت تأثیرگذاری بهتری پیدا میکرد. گاهی میخواهیم دست خود اشارات یک شعر را در وضعیتی دیگر بکشانیم؛ اما با این رفتار، قسمتهای اساسی یک شعر فدا میشود. البته این را هم بگویم این رفتار در شعر امروز پذیرفته است و شاعران با این نگاه خودشان را سمت خاصنویسی میکشانند که باید دقت بیشتری شود.
شعر شماره ۹
صبح
در ساعت پنج آمده است
و من با چشمهای نیمهباز
به پرندهای فکر میکنم
که هر صبح ساعت پنج
از مرز عبور میکند
و جای خالیاش در آسمان پنجره
باقی میماند
و من در ساعت پنج صبح
سربازهای جنگ جهانی دوم را میبینم
که از اتاقم عبور میکنند
صبح در ساعت پنج آمده
نشسته لبهی تختم
و با صدای اتوبوس کارخانه
میگوید: سلام!
و هیچ جای پوستش روشن نیست
مینشینم لبهی تخت
و باد دارد جایی
از سیمهای خاردار عبور میکند
و هیچکس نیست
تا آنطرف مرز
زخمهایش را ببندد
خمیازه میکشم
و در دهانم صدای جارویی ادامه دارد
که در ساعت پنج صبح
هرچه تلاش میکند نمیتواند
تاریکی را از خیابان جمع کند
از تختم بیرون میآیم
کشاورزی دارد در اتاق
ریشههای فرش را درو میکند
صبح
در ساعت پنج عصر آمده است
و من باید
در کفشهایم ریشه کنم
و خودم را از روی چوبلباسی بردارم
و مثل کارگری
که روی پاکت سیگارش
عکس زنی زیبا را کشیده
تنهائیام را به کارخانه ببرم
تنهایی
در ساعت پنج صبح
فرق دارد با تنهایی
در ساعتهای دیگر روز
در ساعت پنج صبح
تاریکی فرق دارد
با تاریکی در تمام روز.
این شعر زیستن در خود و اجسام و اشیا را نشان میدهد و این مشاهدهنگری در واقعیت بدانگونه قابل لمس است که ما با تمایز دیداری روبهرو هستیم شاعر انگار دوربینش را برعکس قرار داده یا چپکی، میخواهد زاویه نگاه کردن را دیکته کند. در بخشهای این شعر عینیتی که وجود دارد درگیر سمتوسوهای بهعمد شاعر است مثلاً
کشاورزی دارد در اتاق ریشههای فرش را درو میکند
من در کفشهایم ریشه دارم
خمیازه میکشم و در دهانم صدای جارویی ادامه دارد.
اینگونه تصاویر با آنکه زیبایی در شعر را نشان میدهند و قلمی خاص را میطلبند تا به این اشارات برسد و قابل تحسین است؛ اما شبههای که باقی میماند معیارها در انتخاب متن است در تأثیرگذاریاش. مثلاً رابطهها چه اندازه میتواند خودشان را قربانی تازگی کنند.
از تختم بیرون میآیم
کشاورزی دارد در اتاق
ریشههای فرش را درو میکند
اگر شاعر میآمد این رفتار شعرش را اینطور بیان میکرد
از تختم بیرون میآیم
کشاورزی دارد در اتاق
زخمهای تنش را درو میکند
یا
سرزمین تنش را درو میکند
یا
خودش را درو میکند
هدف از بحث در این شعر رسیدن به رابطههای تودارتر است، اگرچه شاعر با نشان دادن ریشریشهای فرش که مثل ساقههای برنج یا جو یا گندم است آشنازدایی عالی انجام داده و اصلاً ایرادی گرفته نمیشود و اشارات من هم تا حدودی نزدیک است، فقط میخواهم بگویم گاهی اشارات دور و آشنا باید سر جای خودش قرار بگیرند و در خدمت شعر باشند.
در کلیت این شعر با آنکه لطیف بیان شده؛ اما زنده بودنش و صورت رویی که دارد و تحرکهای مدامی که در کل شعر میبینم و زبان شاعر که همیشه سعی کرده طراوتی در شعرهایش باشد؛ طوریکه در همین شعر شاهد افراط شاعر در این نگرش هستیم که لطمه نمیزند در شعرش، بلکه نمایش شعرها را خاصتر مشاهده میکنیم.
این شعر در بند آخر برگشته به خود درون شاعر و انگار اتفاقات در این شعر دور دور خودش را زده و بند آخر به خودش برمیگردد.
شعر فرایند دیدن را میخواهد مقایسه کند و عمیقتر که رفتار درونمتنی شعر را که حس کنی انگار به پایان رسیدن و یا خستگی و بهتر است رک بگویم همان مرگ را با زبان دیگر به منظور میرساند.
شعر شماره ۱۲
من کارهای زیادی را امتحان کردهام
گاهی تنهاییام را
مثل یک کیسهی گچ
از ساختمانهای نیمهکاره بالا بردهام
گاهی رؤیاهایم را
در کارخانههای نان فانتزی
بستهبندی کردهام
من کارهای زیادی را امتحان کردهام
گاهی نردبانی بودهام
که هرچه سعی کردم
نتوانستم پشت دیوار را ببینم
گاهی پیراهن پدرم بودهام
و وقتی پدر
پیراهنش را میتکاند
صدای سنگهای معدن در خانه میریخت
گاهی جانماز مادرم بودهام
مادرم که خدا را دوست داشت
و خدا که مادرم را دوست داشت
آنقدر که من و پدر تنها شدیم
من کارهای زیادی را امتحان کردهام
کوهی بودم
که تکّههایم را
در تنورهای نانواییهای سنگک
شکنجه کردند
درختی که ایستاده است
بیآنکه بداند ایستادن چه فایدهای دارد
دریایی
که هرکه را در آغوش میگیرد
غرق میکند
و گاهی
زنی که هر بار به خانه بازمیگردد
کمی از زیبائیاش را
جایی جا میگذارد
من کارهای زیادی را امتحان کردهام
افسوس که دیر فهمیدم
برای مردن زندگی کردهام.
یک شعر بلند میتواند تاثیرات متنوعی برجا بگذارد و رهیافتهای متفاوت و متمایز و سرگردانی را نشان بدهد شاعر وقتی میگوید من کارهای زیادی را انجام دادهام و بعد پلهپله در بندهای مختلف بیان میکند بهگونهای معبودیت خودش را به رخ میکشد این یعنی نشان دادن جریانی که در وجود هر انسانی است و که گاهی بیپاسخ و چالشی رها گردیده و شاعر خواسته با این رفتار این امر مهم را را یادآوری کند. اتفاقی که در اینجا افتاده این است که تکرارهای مختلفی از کارهای ممکن و غیر ممکن را نشانگر است که ادامهدار بیان شده است تا اینکه به حسرت درونی خودش تن در میدهد. علاوه بر این شاعر نگاه کردن را هم گوشزد میکند در بندی از شعر که پدر هست و بند دیگری که مادر هست. وردی میزند در دنیایشان و انگار توأمان دیدن را در بندهای دیگر شعر کمرنگتر و تودارتر میبیند طوری که هر چه جلوتر میرویم این توأمان عجیبتر میشود با شاعر و به خودش میرسد.
محمدرضا یار هدفگذاری در برخی از شعرهایش را بیشک متفاوت بیان کردن و ارتباط برقرار کردن با این تفاوتها میبیند و این تفاوت دیداری در این شعر و برخی شعرها رؤیت میشود مثلاً تا حالا کسی ندیده یا نشنیده کسی تنهاییاش را مثل کیسه گچ ببیند و یا…
گاهی تنهائیام را
مثل یک کیسهی گچ
از ساختمانهای نیمهکاره بالا بردهام
و این در حالیست که آشنازدایی در شعر میبینیم و انگار میخواهد اینگونه دیدن رواج پیدا کند و هی در بندهای بعدی شعر این نوع رفتار را کش میدهد. اینجا مفهوم شعر درگیر یک پیشفرضی میشود که شاعر بنایش را چیدهمان کرده و تکامل یک شعر وابسته به قلمروی هست که در کل شعر دیده میشود. این نو دیدن یا بهتر است بگویم نگرشی که آقای یار در شعر دارد از آنجا که توانسته ارتباط قابل لمس و باوری را در خود پیاده کند و شکل واقعی خود را حفظ نماید قابل تحسین است؛ اما میتوان اشارهای هم داشت به عدم کارکردهای دیگر یک شعر مثلاً با این همه فضای تفاوت دیدن که در تکرار خود پیوند مییابد در دیدن و به یقین خوب دیدن، اما شاعر میتوانست از غافلگیری هم استفاده کند و از مقاومت تفاوت در نشانههای غافلگیری استفاده شود البته این نظر شاید مورد تأیید خیلی از اهالی قلم نباشد. شاعر گاهی در نوشتن و تأثیرات نوشتن از خودش اجازه میگیرد و همین رفتار شیوهی دریافتهای غوطهور را کمرنگ نشان میدهد. یار در بند آخر با افسوس و حسرت شعر را با نگرش خودش میبندد و این تکرار «من کارهای زیادی را امتحان کردهام» تبدیل میشود به یک وضعیتی که انگار یک کار بیهوده را و یا با رفتارهای که در مفهوم شعر صورت داده میخواهد ناراضی بودن را نشان بدهد. من اگر خودم به جای شاعر میتوانستم همچین نگاه جالبی به شعر داشته باشم آخر شعر را اینطور تمام میکردم؛ گرچه با بیان این مطلب نگاه شعر آقای یار کمی شخصی میشود؛ اما لازم دانستم که خودشان هم بدانند بند آخر شعر در یک خط و تغییر یک کلمه هم میتوانست تأثییراتش را بگذارد، همانگونه که خودش با اشاره در بند آخر به شکل افسوس و حسرت در مرگ و زندگی میبیند.
میتوانست شعر را اینگونه بیان میکند که خودی نشان بدهد و پایان بیابد.
من کارهای زیادی را برای مردن امتحان کردهام
اینجا حسرت مابین زندگی و مرگ تبدیل میشود به یک تفکر و قطعیت در اتفاقات پیرامون آن شعر؛ بدون هیچ ندانستنی طوری که یقین و دانستن در فرم کلی شعر هم در معنا و هم در روایتی که چند وجهی است و سازگاری در معنا را در بخشهای مختلف لحاظ میکند مشاهده میشود و این نگاه از جایی اهمیت مییابد که شعر کلیت خود را به این شرح مربوط میکند.
شعر شماره ۱۵
حوصلهی زندگی را ندارم
میخواهم روزی یکبار
خودم را از روی پل پرت کنم پایین
و خم شوم و ببینم
انار ترکیده
چقدر از جهان را اشغال میکند
میخواهم روزی یکبار
خودم را صدا بزنم
که بیاید بایستد جلوی آینه
و به من نگاه کند
که جای قلبم خالیست
آنقدر که گنجشکها در آن لانه کردهاند
و از خودم بخواهم
به آشپزخانه برود
زخمهایش را با کارد میوهخوری
از تنش جدا کند
و برای گنجشکها بریزد
حوصلهی زندگی را ندارم
محبوب من!
بیدار که شدی
مرگ را از تمام تنت پاک کن
من را بگذار کنار برای بعد
مرگ به تو نمیآید.
اگر حوصلهی زندگی را نداشتی
به آشپزخانه برو
قلبت را در بیاور و بگذار برای بعد
و بعد
زمان را بریز توی لیوان آبقندت
و زندگی را آنقدر هم بزن
تا برسی بالای پل
و خودت را از بالا پرت کنی
و خم شوی
ببینی انار ترکیده چقدر از جهان را اشغال میکند
محبوب من!
دستهایت را بگذار کنار برای بعد
نگاهت را بگذار کنار برای بعد
خودت را بگذار کنار برای بعد
زندگی را بگذار کنار برای بعد
زیباییات را بگذار کنار برای بعد
و بیا بدون این چیزهای اضافه
همدیگر را دوست بداریم
دیوانهام که به مرگ فکر میکنم
دیوانهام که به زندگی فکر میکنم
حوصلهی زندگی را ندارم
میروم کمی بمیرم.
این شعر که شش بند دارد شامل واکنشهای متفاوتی با نشانهگذاریهای درگیر به یک تسلا است.
شاعر معطوف شده به عقلانیت و همانگونه که در بند آخر دیوانگی را گوشزد میکند که همان خوب دیدن و به باورهایش احترام گذاشتن است. یار میخواهد یک فقدان درونی را ارتفاع بدهد در شعرش؛ حال این فقدان در سطح شعر سرانجامی اگر نگیرد در مفهوم، خودش را بهخوبی عرضه نماید و در این شعر رفتارهای مکملی را مشاهده میکنیم
رابطهها در شعر گاهی وابسته به تکرار میشوند؛ اما تکرارها زمانی کمرنگ دیده میشوند و در سایه قرار میگیرند و دید معنایی کمرنگتری پیدا میکنند. اما اگر این دید کشف شود شعر تازه متولد میشود مثلاً در این شعر یار با آنکه از جمله حوصلهی زندگی را ندارم در کلیت کار استفاده کرده و نقش کلیدی شعر است در تکرار اما از این تکرار از تکنیک خارج میشود و فقط به یک یادآوری و جریان نرم شعر در خود بسنده مینماید. این در حالی است که یار در جای دیگر از یک تکرار با فضای تکنیکی استفاده میکند.
یار از کلمه «وبعد» استفاده کرده برای رسیدن به «برای بعد»
این کار بسیار زیبایی است که وزن اشاره رسیدن و دیدن را برای بعد بگذاری، حال این بعد در بند قبلی و بعد مفهوم رفتن و مرگ را در خود دارد. شاعر در بند محبوب من میخواهد بگوید هرچه و هر کاری داری بگذار بعد از دیدن انار ترکیده. یار توانسته از کلمه «و بعد» که نشانهی تلخی را در خود دارد به کلمه برای بعد برسد که نشانهی رسیدن در ورای آن تلخی را در خود دارد.
شعرهای پلکانی یار در تکرار سطرها میتواند خودی نشان بدهد؛ یعنی یک خط، شاکله قرار گرفته در کل شعر و این تکرارها در اکثر شعرهای بلند یار مشاهده میشود. حال با یک معنای آشکار روبهرو میشویم که میدانیم شاعر اساس کارش چگونه احساس میشود و یک نوع پیش نشان دادن و یا تقریباً میدانیم نگاه شاعر چگونه است و انتظاری که میرود در همین فضا با خط مشهای دیگر شعرش روبهرو بشویم و اجازه نمیدهد فضای دیگری را به خورد شعر بدهیم مگر در همان تکراری که خودش بیان کرده است.
سؤالی که پیش میآید آیا یار با دریافتهای شخصیاش در شعر با این زبان و رفتار و نگاه و محتوایی که دارد میخواهد مقابل یک من دیگری از خودش قرار بگیرد که گویی با یک نمایشی طرف باشیم که تراژیک شدن را تجربه میکند در درون یک انسانی که موانع دیدن را کنار میگذارد و خود دیدن را تجربه میکند و این خوب دیدن را وادار به گفتوگو و رفتار متنی در قالب شعر میکند و آنقدر جلو میرود که در پایانبندی شعرهایش انگار به یک خودزنی میرسیم؛ یک نابودی یک مرگ که خودش در شعرهایش بیان کرده است.
با آنکه مرگاندیشی از نگاه یار بنایش متفاوت است با دیگر شاعران اما مرگ برونریزی خودش را دارد گرچه در شعرهای یار گاهی ما مرگ را غالب نمیبینیم مرگ فقط در معرض تماشا قرار گرفته که زیستش را نشان داده است.
در این شعر شاعر از “انار ترکیده” به بهترین شکل ممکن استفاده کرده و یک رفتار احساسی و ادبی و مفهومی درخور مینماید و با تکرار این جمله “انار ترکیده چقدر از جهان را اشغال میکند” بحث زیباشناسی را در شعرش در جایگاه تکرار توانسته مطرح نماید گرچه تمام تلاش را کرده با این جمله، “حوصلهی زندگی را ندارم”، تکرار را گوشزد کند اما به گمان من قابلیت مشاهدهی انار ترکیده با آنکه فقط دوبار تکرار شده از حوصله زندگی بیشتر و پررنگتر است.
شعر شماره ۱۶
بادبادکها را باور کن
آنها تنها پرندههایی هستند
که نمیدانند پرندهاند
و تنها درختهایی
که پرواز را یاد گرفتهاند
و تنها کاغذهایی
که فقط حرف نمیزنند
یادت میآید؟!
وقتی بهار بعد از سالها کودکی
یاد گرفت
از تن خشکیدهی پیچک حیاط بالا برود
و روی برفهای سر دیوار لیز نخورد
و موهای سپید دیوار را تراشید
تا زمستان را فراموش کند
من و تو میخواستیم مداد رنگیهایمان را برداریم
تو پاییز را برداشتی
من دریا را
چقدر مدادهایمان زود باسواد شدند
این شعر محمدرضا یار متفاوت است با شعرهای دیگرش او وزن شعرش را در یک جای خوب از بعد زیباشناسی نشانهگذاریهای دقیق و مقام داری نموده است. تصاویر اولیه شعر در بند اول و تصاویر متفاوت درگیر رابطه با بند اول در بند دوم نقش ابداعی به خودش میگیرد.
من و تو میخواستیم مداد رنگیهایمان را برداریم
تو پاییز را برداشتی
من دریا را
چقدر مدادهایمان زود باسواد شدند.
شعر شروعش در توضیح معنایی خود به کلمه باور اهمیت میدهد و با اشاره به بادبادک غیر مستقیم به دنیای کودکی گام گذاشته است و با اشارههای نازک شمایل یک بادبادک به تفکر بزرگسالی بودنش اشاره دارد این در حالی است که شعر اتفاق افتاده است و و ما با شخص بزرگسالی روبرو هستیم که دارد به خودش نگاه میکند که چگونه شمایلش در باورهای روزگار شکل گرفته است در تشبیه به یک بادبادک و یا نگاه کردن به یک بادبادک و تناسبهایی نازکی که به آن ربط داده است.
در بند دوم شعر رک میگوید “یادت هست”و با این سوال به مخاطب درونی اش او را وارد همان دنیای بادبادکی “کودکی” میکند و مخاطب بیرونی اش را مجاب به شعر خواندن میکند و تصویرهای مرکب و در جریانی را به خورد شعر می هد و ترکیبهای زیبایی مثل”موهای سپید دیوار” و..استفاده نموده.
یار در این شعر، شاعر بودنش را گوشزد میکند به این دلیل که مشاهده گری محیط درون در استفاده از محیط بیرون همان دنیا مثلاً دنیای کودکی که توصیفی با زبان و دید بزرگسالی داشته باشد میتواند اینگونه به شکلی سورئال و با ترکیبی که قابل لمس و باورپذیر باشد در معنا مثل باسواد شدن مداد رنگیها و… اتفاق باورپذیری را در شعر زنده نگه دارد و به نظر من با این رفتار توانسته دهان شاعران متعصبی که خودشان را ادامه دار راه شاملو میدانند و به گونهای شاملو گرا هستند را ببند مثلاً آنها میتوانند بگویند این باسوادی چه ربطی به مداد رنگی دارد و از این قبیل حرفها که …
شعر شماره ۱۸
این ماهی
زخمیست که پدرم
از کف دستش کند
و در تنگ انداخت
پدر برای هفتسینمان
سنگهای معدن را هم
از پیراهنش تکاند
در این عکس
آینده
پشت در حیاط جا مانده است
و دستش به زنگ نمیرسد
سالها گذشته
حتی با این عکس یادگاری
کسی یادش نمیآید بهار
که در کودکی مُرد
از چه عکسی خوشش میآمد
ما پیر شدهایم
پدر در مسیر گورستان گم شده است
سنگها اما هنوز
بوی معدن میدهند.
پنج بند این شعر را متفاوت و مشابه به نگاه پدر میرسیم. یار اوجهای قشنگی در این شعر از خودش نشان داده است. ربطهی بکر زخم های دست پدر با ماهی در بند نخست و تکان دادن پیراهن پدر برای هفت سینها چقدر کنایه دارد. در بند دوم و بند آخر که دلتنگی را با سنگ معدن نشان میدهد و مرگ پدر را که در گم شدن در گورستان میبیند و یا حسرتی که در قاب عکسی جا مانده و هنوز برایش قابل مشاهده است.
معیارهای کاذب در یک شعر میتواند پیامدهای مربوط و نامربوطی به شعر تحمیل نماید.
این نگاه را اگر درون متنی ببینم هم یک نو خود فریبی است و دست خود فرمان دادن به درنگهایی که پراکنده و در دوردست هستند و هم یک نو دیدن و پردازش کردن ذهن و نوعی فردگرایی که پنهان مانده در شعر. البته گاهی غریب نگاه کردن در توصیف یک شعر لازم میشود تا یک نامنظمی در آزادی حضورش بینشی تازه را نشان بدهد.
تشبیه در در این شعر از طبیعت واقعی خود خارج میشود و توصیفی دور به خود میگیرد اما این توصیف کور نیست و در موقعیتی که در شرح قرار میگیرد کنشی قابل باور است مثلاً در بند اول شعر میگوید
این ماهی
زخمیست که پدرم
از کف دستش کند
و در تنگ انداخت
تناسب ماهی با زخمی در کف دست و سپس در تنگ انداختن اگرچه کم رنگ است اما چون کل کار تصویر دارد و یک آشنازدایی بین ماهی و تنگ است میتواند نشانههای باور ماهی به زخم دست را نزدیک کند و نشانههایی که تلاش دارد آشنازدایی را در باورهای دور نزدیک نماید در این بند با زخم دستهای پدر با ماهی و رابطه ای که به هرحال تلاش خودش را کرده که خاص دیدن را تجربه کنم اما میدانم که برخی از دوستان شاعر این باور پذیری را رد خواهند کرد و به دنبال رابطه های صد درصد و به گونه ای باور پذیرتر هستند و همینطور در بندهای بعدی شعر هم میتوان این نوع اشارهها را دید.
پدر برای هفتسینمان
سنگهای معدن را هم
از پیراهنش تکاند
اینگونه نگاه کردن به شعر با اینکه خودم جز ایدهآلهایم است اما میدانم که چالش برانگیز خواهد بود. برخی از شاعران زیبایی شعر را در ارتباط واقعی میبیند و اصلاً هیچ جای عبور به شعر نمیدهند و با همان ذهنیت همچنان به شعر نگاه میکنند مثلاً میتوانند بگویند هفت سین چه رابطهای به پیراهنی میتواند داشته باشد که امکان تکاندن سنگ معدن را داشته باشد.
من خودم به شخصه از این افراد فاصله میگیرم چرا که ذهن بیمار خود را میخواهند به هر قیمتی تحمیل دهند.
اینطور رفتار در شعر امروز که سمت و سوهایی متفاوتی را به خود گرفته است همیشه جریان ساز خواهد بود.
من معتقدم شعر خوب بستر حسی را می تواند فتح کند و وقتی فضاهایی همیشه با انسان باقی می ماند و یا بخشی از حضور او می شود در زندگی سبب آفرینش بهتری در تصویرگری کلمات خواهد بود
یار در این شعر درست است که پدر را نشانه گذاری کرده اما از عناصر مربوط به پدر که حسی در آن جریان یافته استفاده های مناسبتری نموده.به بیان دیگر یک عنصر هدف اصلی قرار می گیرد با عناصر دیگری که گاهی خبر می دهند از احوالات عنصر اصلی.یار شعرش را حواس جمع سروده و با یک شاعر آگاهی روبرو هستیم.
شعر شماره ۲۹
ممکن است همین حالا اتفاق عجیبی
بیافتد
مثلاً مردی بارانیاش را
دربیاورد و باران بند بیاید
یا زیبایی زنی زمین بخورد
و صدایش بلندتر از صدای ریزش یک برج
در شهر بپیچد
اما بهترست ما
مشغول جویدن انگشتهای خودمان باشیم
و به تمام شدن دستهایمان فکر نکنیم.
شعر در نشانهگذاری کلی و یا تقریباً وسیع خودش را جمع نموده و در آخر میخواهد پشت در بستهی خودش باقی بماند
شاعر میخواهد توجه را بکشاند به اتفاقاتی که به گمان خودش مهم است و آنها را به شکل یک زن و مرد نشان میدهد که در نگاه اشاره قرار دارد اما قصدش از این نمایش دو سویه مرد و زن رسیدن به ما مشترکی است که این تصاویر در خودشان ریشه دوانیده و همان خودخوری را که پنهان است به شکل جویدن انگشت نشان میدهد.
از بعد دیگر یک اتفاق عجیب در سه نگاه ریشه دوانیده اتفاق مرد بارانی اتفاق زن زیبای زمین خورده و اتفاق تمام شدن دستها
یار خودش کجای این شخصیت ایستاده یکی که در بیرون گود خودش را به شکل یک ما به همه این اتفاقات چسبانده است.
شعر شماره۳۴
در رویای کوه
غرق شده بود
سنگی
که در برکه افتاده بود.
این شعر توانسته خودش برای خودش کافی باشد شاعر چرا ننوشت سنگی که در برکه افتاده بود
در رویای کوه غرق شده بود
چون نمیخواست اول وزن شعر را در نگاه سنگ بگذارد نمیخواست یک سنگ نگاه کوه را رو بازگو نماید.
شاعر رویای کوه را در ابتدا آورد تا غرق شدن تناسب عمیقتری با برکه پیدا کند.
لینک دریافت پیدیاف شماره هشتم فصلنامهبینالملليماهگرفتگی/ زمستان ۱۴۰۳:
انتشار فصلنامهبینالملليماهگرفتگی سال دوم/شماره هشتم/زمستان ۱۴۰۳(دريافت فایل پیدیاف)
#فصلنامه_بین_المللی_ماه_گرفتگی
#سال_دوم
#شماره_هشتم
#زمستان_۱۴۰۳
موارد بیشتر
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (نقد و بررسی کتاب مجموعه شعر تهرانِ چشمهای تو)
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (تحلیل نگاه غیرایدئولوژیک سپهری به جامعه و هنر و ارزشهای اجتماعی شعر او)
فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳(زمان در شعر شیدایی)