فصلنامۀ بینالمللی ماهگرفتگی
سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳
مطالعات ادبیات داستانی ایران و جهان
یادداشتی بر رمان کمباین اندوه
نوشتن در مقام بودن
✍فاطمه دریکوند
کمباین اندوه کار تازه وحید خیرآبادی است که بهتازگی به صورت ناشر نویسنده منتشر شده است.
«اندوه را با کمباین نمیتوان درو کرد.» جمله کلیدی رمانی است که در آن نوشتن بهمثابه بودن است، همترازِ «بودن یا نبودن مسئله این است.»
در سطر آغازین این رمان میخوانیم :
« من نویسنده نیستم فقط مینویسم. قرار نیست ماجرایی را تعریف کنم. فقط شروع به نوشتن کردهام تا چیزی از خودم به یاد بیاورم. دیر زمانی است خودم را فراموش کردهام.» فصل یک ص5
با این توضیح خواننده، رمان کمباین اندوه را ابزاری برای بیداری و آگاهی یا متنی علیه فراموشی فرض میکند. هر چند هر دو مورد ذکر شده، از وظایف ذاتی ادبیات هستند، اما در این رمان خاص با وجهی عینیتر از این وظیفهی ادبیات روبهرو میشویم، جایی که متن ابزار میشود و سند و نوشتهها در حکم اسناد مکتوب به یاری حقیقت میآیند و شوکران نوشیده شده را یکبار دیگر به دنیای زندگان یادآوری میکنند. نویسنده حین روایتش به بازخوانی بخشهایی از تاریخ مینشیند، بخشهای دخیل در زندگی گذشته و حالایش. روایتهایی از دوران رضا شاه و پسرش تا روزگار کرونا و تلویزیونی که سر ساعت آمار بستریها و فوتیها را اعلام میکند. تا میرسد به فصل فوری، فصلی که در یک بند رمان بهخاطر تهاجم روسیه به اکراین به اغما میرود و در ادامه به مرگهای مرموز و بازجوییهای مشکوک و پر از شبهه میپردازد، همهی آنچه برگهایی از تاریخاند با میل به فراموشی. حوادثی که در یک بینامتنیت میان کلیدر و گل ممد کلمیشی و ارتباط و ماجرای سوررئالش با پدر بزرگ راوی و خیانتها و وفاداریها تا بازار عربی دوبلینیهای جویس و انتظار ابدی در انتظار گودو در نوسان است.
وحید خیرآبادی نویسنده مشهدی است، با پسزمینهی ذهنی کویر که در ادبیات ایران هر جا مطرح میشود طعم شور و داغ عطشش تا مدتها در ذهن خواننده میماند، ویژگی که در کار خیرآبادی هم شاخص است و ملموس، با کلوتها و دریاچههای خیالی، اسمی و آرمانی. جایی که صبری دریاچه فقط یک اسم است سرابی رؤیایی و آرمانی. و کشور (مادر بزرگ) یا مام میهن در انتظار باران چشمهایش به آسمان سفید میشوند و دستهایش در دعا و استغاثه کرخ، اما دست آخر آنچه نصیبش میشود، غرق شدن در بارانی سیلآسا و خانمانبرانداز است. داغ عطش خشکی بیآبی و فقر در جایجای این رمان تنیده شده، داغی که زندگی زیر سایهاش در جریان بوده و هست و فقری که میان روایتهای طنز استخوان لای زخم است. کمباین اندوه رمانی کوتاه خوشخوان و دوستداشتنی است. رمانی با شگرد ادبیات پستمدرن و روایت نوشتن و لحظههای خلق و نگارش و حضور نویسنده در متن.
نوشتاری که اندکی از دل، چرک و سیاهی زمانه، تاریخ و زندگی بزداید، به اساطیر چنگ بزند و پناه ببرد به رؤیا و خیال، به تاریخ سرک بکشد و به رنجها نوستالژیها و قتلهای بیشمارش نیشتر بزند، و شخصیتهایش را به نمایشی تازه با زمانه وادارد، به انسان بپردازد و اندوه سیزیفوارگیهایش و در انتظار گودو نشستنهایش یا به دنبال خود گشتنهایش، به حالا بپردازد و اندوههای بیشمارش، ترسها، فقدانها و حصرهایش، جاهایی معنا گریز شود با میل به بیهودگی و عدم تحملِ بودن. گاهی ضدقهرمانان امروزی را در تلاقی با قهرمانان رمانهای کلاسیک گذشته به تصویر میکشد. روایت اول شخص این رمان با زبانی طناز پیش میرود با اسامی جالب و تخیلی، ترکیبی تازه از اسامی واقعی مثل زیگوراس، آلبرزیا.
زبان این داستان درجاهایی که بهخصوص به روایتهای سوررئال و یا سیال ذهن میپردازد شاعرانه میشود و لطیف با توصیفات و تصاویر بدیع، گاه میل به طنز و آیرونی دارد و اندوه را از اعماق تاریخ و ادبیات از لای صفحات کلیدر تا زمانه کرونا و جنگهای معاصر و اکراین و زخم خونچکاتش به میدان دید خواننده میآورد، عمیق و با ایجازی کاری، آنچنان که با کمباین هم نشود مزرعه شوم و شوربختی را درو کرد یا اسیران این اندوه را از دسترس ناتورهای دشت و رییس رییس رییسها در امان نگه داشت. رؤسای مرئی و نامرئی با حلقهی تنگ و کشنده محسوس و نامحسوس که گاهی نفس خواننده را هم همراه راوی شوربخت تنگ میکنند.
جغرافیای نیمهخیالی نیمهفانتزی و درعینحال ملموس و واقعی این رمان با المانهای شاخص کویر و رؤیای باران و فقدان آب و زیرزمینهای مرموز و ذهنهای پریشان میان کابوس و رؤیا و توهم در نوسان است.
استفاده از بینامتنیت و نقب زدن به تاریخ و ادبیات و شریک کردن خواننده در روند نگارش کتاب از شگردهای نویسنده در این رمان کمحجم است که به جای کشش و تعلیق رمانهای کلاسیک، خواننده را در همراهی با روایت امروزین کتاب ترغیب میکند. روند تعلیق و قصهپردازی این بار نه در میانهها که در پایان کتاب به اوج میرسد. هم نوعی غافلگیری پایانی و هم اوجی در پایان، جایی که متن و نوشتار پیروزیاش را بر حذف و سانسور به رخ میکشد. خردهروایتهای نسبتاً زیاد این رمان اکثراً در خدمت کار هستند و در مواردی هم نه، در فصلی با عنوان کلوتها یک داستان کوتاه مستقل به این رمان اتچ شده که اگرچه با تم و مظمون این رمان هماهنگی دارد و با پیوند دادن شخصیت اصلی این داستان با راوی بخشی از رمان میشود، اما بلند است و جزییاتش از این کار بیرون میزنند، شاید شکل موجزترش بیشتر در خدمت این کار میبود. همینطور ماجرای مانوآختوای از نقاشی بیرون زده و آواره بهدنبال لبخند گمشدهاش بهرغم زیبایی و تأثیرگذاری چندان در خدمت کلیت کار نیست. تصویر و فضاسازی در این رمان جالب و مناسب است، فضاهای طبیعی از کوه جنگل و بیابان زنده و گاهی جادویی و اسرارآمیزند.
«حشرات روی علفها بندبازی میکنند. هششش، الاغی رد میشود با پیرمردی شبیه پدربزرگم. دستار بر سر دارد. خزه خزه خزه بر پیکرهی درخت و خاطرهی مهتاب بر ذهن آبی آسمان، مه همه را کور کرده. کوری سفید.»
فضای کهنه مخوف و بویناک درمانگاه محل کار راوی که روزگاری یک تالار عروسی بوده و حالا درمانگاهی از سر ناچاری، محلی میشود قاتل زندگی و روزمرگیهای راوی، یک مرگ تدریجی و بیراه گریز.
«هیئت ناظر درمانگاه را ترک کردند. به اتاق کثیف دندانپزشکی با دیوارهای سیاه و سینک ظرفشویی جرم گرفته و ابزارهای زنگ زده و جیوههای پاشیده پشت کابینت، نمره بیست و هشت از سی تعلق گرفت.»
این درمانگاه گاهی شبیه زندان است و حتی شبیه یک سلول انفرادی و در پایان وقتی به صحنه دادگاه تبدیل میشود چیزی شبیه راهروهای زیرزمینی بازجویی است که رهآوردش مرگی مرموز است. دادگاهی برای استخدام کلمات و بهکارگیری شگردهای تکراری برای پنهان کردن حقیقت. حقیقتی که تنها یاورش متن است و روایتی که پیروزمندانه از دل مغاک هم بیرون میزند. با آرزوی بهروزی برای کمباین اندوه و نویسندهاش.
لینک دریافت پیدیاف شماره هشتم فصلنامهبینالملليماهگرفتگی/ زمستان ۱۴۰۳:
انتشار فصلنامهبینالملليماهگرفتگی سال دوم/شماره هشتم/زمستان ۱۴۰۳(دريافت فایل پیدیاف)
#فصلنامه_بین_المللی_ماه_گرفتگی
#سال_دوم
#شماره_هشتم
#زمستان_۱۴۰۳
موارد بیشتر
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (یادداشتی تحلیلی بر داستان «یعقوب یعقوب»)
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (خدادادخان؛ تصویر مارکسیسم وارداتی و شعارزده در ایران پهلوی)
فصلنامۀ ماهگرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (اسطوره کاوی در “هزار و یکشب”)