خانه‌ی جهانی ماه‌گرفتگان

مجموعه مستقل مردم‌نهاد فرهنگی، ادبی و هنری

فصلنامۀ ماه‌گرفتگی سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ (یادداشتی تحلیلی بر داستان «یعقوب یعقوب»)

فصلنامۀ بین‌المللی ماه‌گرفتگی

سال دوم/ شمارۀ هشتم/زمستان ۱۴۰۳ 

مطالعات ادبیات داستانی ایران و جهان 

یادداشتی تحلیلی بر داستان «یعقوب یعقوب»

اثر ابوتراب خسروی 

✍فرزانه سلمانی

 

«و عشق تنها پناه بود.»

مقدمه

داستان «یعقوب یعقوب» از مجموعه داستان دیوان سومنات نوشته‌ی ابوتراب خسروی ، با روایتی پیچیده و بازی‌های زمانی و مکانی خود، در تلاش است تا مفاهیم عمیق‌تری همچون سیاست، عشق و بیهودگی‌های زندگی انسانی را در بستر تجربیات فردی شخصیت هایش بازتاب دهد. در این مجال سعی داریم با نگاهی دقیق تر لایه‌های مختلف این اثر را بررسی کنیم .

نام داستان

نام یعقوب به‌خودی‌خود بار معنایی عمیقی دارد. یعقوب در این داستان نام فردی است که طی نامه‌ای به راوی او را به پایان تبعید نوید می‌دهد و به شهر «معشور»  فرا می‌خواند. اگرچه راوی در ابتدا او را به‌خاطر نمی‌آورد. تکرار این نام به‌شکلی نوعی بیدارباش و فراخوان است  برای بازگشت به آنچه در گذشته گم و محو گردیده است. همچنین این نام به داستان یعقوب نبی اشاره می‌کند، جایی که او پس از سال‌ها دوری و انتظار پسرش را می‌یابد. ‌در اینجا نیز راوی در تلاش است تا نه تنها همسر و معشوقش ساره بانو بلکه خود را نیز دوباره پیدا کند .

روایتی منحصر به فرد

در این داستان، خسروی از تکنیک «روند معکوس زمانی» برای روایت داستان بهره می‌برد. این ساختار زمانی به‌گونه‌ای طراحی شده که خواننده همراه با شخصیت‌های داستان از شهر سردسیر «سراب» به سمت شهر گرمسیر «معشور (ماهشهر)»  نه به‌صورت یک خط سیر زمانی رو به‌جلو بلکه به‌شکلی معکوس و واپس‌گرا  می‌رود. این انتخاب زمانی نه تنها ساختار روایی اثر را منحصر به‌فرد می‌کند؛ بلکه به‌عنوان ابزاری برای کنکاش در عمق روانی شخصیت‌ها و چگونگی تأثیرپذیری آنان از گذر زمان عمل می‌کند. سفری به گذشته که در آن راوی داستان با یادآوری لحظات گمشده، در تلاش برای بازسازی روابط و کشف مجدد خود است  .

سفری به ابتدا

در بخش ابتدایی داستان راوی با همسرش در تبعیدگاهشان شهر «سراب» زندگی می‌کنند. فرزندانشان بزرگسال هستند و از آنها جدا شده‌اند. فضای سراب سرد و ساکن است، این سردی و رخوت نه تنها در توصیف محیط جغرافیایی بلکه در روابط میان شخصیت‌ها نیز به‌وضوح دیده می‌شود. ارتباط شخص اول داستان با همسرش در اینجا فاقد هرگونه جرقه‌های عاشقانه و یا اروتیک است:

«در سراب ساره بانو همیشه پالتو می‌پوشید و روسری کرکی سرش بود. روی صندلی لهستانی می‌نشست، دائم بافتنی می‌بافت و از پنجره به آسمان نگاه می‌کرد و زیر لب فحش می‌داد که هنوز برف می‌بارد و ابرها باز نشده‌اند» (ص ۵۱ س ۱)

این آغاز سرد و بی‌روح در طی سفری معکوس به ابتدا و از مناطق سردسیر به گرمسیر به‌تدریج تغییر می‌کند .

در ادامه‌ی داستان به «قمصر» شهر گلاب و رایحه‌های خوشبو می‌رسند و اینجاست که راوی عطر موهای محبوب را می‌بوید و کم‌کم دیوار یخی بین او و معشوقش ترک برمی‌دارد.از این نقطه به بعد عشق که مدت زمانی دور فراموش شده بود به‌تدریج شکوفا می‌شود. از لحاظ زمانی اینجا داستان در مقطعی است که فرزندان راوی خردسالند .

سیر زمانی و مکانی داستان همچنان به عقب باز می‌گردد تا به «شیراز» برسند. سال‌های اولیه ازدواج آنهاست و فرزند اولشان در گهواره است .در شیراز و هوای معتدلش است که لحن عاشقانه و اروتیک به متن وارد می شود:

« بویی شبیه عطر کشاله‌های زنی شبیه ساره بانو در هوا بود.» ( 5 س ۱۴)

وقتی به معشور می‌رسند زمان به گذشته‌ای دورتر برگشته است. آنجا راوی هم یعقوب را باز می‌شناسد؛ هم در حال و هوای پر حرارت و شرجی بندر دل به زیبایی و رقص شورانگیز ساره بانویی می‌بازد که  هنوز نامش را هم نمی‌داند. این نقطه هم نقطه‌ی آغاز و هم پایان است و گویی در این سفر مبدأ و مقصد یکی است.

نامه‌ی سر به‌مهر

نامه‌ای که به ظاهر دارای محتوای سیاسی است، درواقع تنها کارکردی که در داستان ندارد همان وجه سیاسی آن است. نویسنده بر ظاهری بودن این وجه و شکل استعاری نامه تأکید آشکاری دارد:

«ساره بانو گفت: «چی ممکن است نوشته باشد؟» و من گفتم: «نمی‌شود نامه را در پاکت دربسته خواند، حتی اگر پاکت هم باز باشد نمی‌شود و همچنان پیک صادقی بود برای نامه‌ای که معنایش آن نیست هرگز نبوده.» (ص ۵۷ س۱۱ )

ساره بانو بارها نامه را در میان سینه‌هایش پنهان می‌کند و هر زمان که از خطرات عبور می‌کنند‌ دوباره آن را آشکار می‌کند. این حرکت نمادین بیان‌گر آن است که تنها عشق انسان‌ها را از پیچیدگی‌های سیاسی و اجتماعی رهایی می‌بخشد. حقیقتی که حتی خود راوی هم بدان آگاه نیست؛

 

«تو قایمش می‌کردی، بی‌آنکه تو و من بدانیم در تاوه‌ی پستان‌هایت چه نوشته و چه کسی آن را خواهد خواند» (ص ۵۷ س ۱۸)

پایان / آغاز

در پایان داستان نامه در دست راوی است؛ اما مقصد آن هیچ‌جایی نیست جز غروب جایی در ساحل  همان معشور .تأکیدی مجدد بر اینکه مقصد و مبدأ یکی است و راهی که سال‌ها طی شده تا به تبعید برسد کج راهه بوده است.

ابوتراب خسروی در این اثر همانند دیگر داستانش از همین مجموعه «مرثیه‌ای برای ژاله و قاتلش» به بی‌اعتباری و بیهودگی بازی‌های سیاسی و نقش رهایی بخش عشق پرداخته است در این سیر معکوس زمانی و درهم‌تنیدگی آن با مکان به شکلی خواب‌گونه و وهم‌آلود در سفر از حال به گذشته، از سردی به گرمی و از تبعیدگاه به میعادگاه. ما به مفهوم کلی داستان و مقصود نظر نویسنده می‌رسیم .«یعقوب، یعقوب» داستانی است که پیامش تاریخ مصرف ندارد. عشق  تنها پناه بشر در همه‌ی اعصار است و راز هستی هماره جایی میان سینه‌های معشوق زیبارو  پنهان گشته و ما را از مرگ و نیستی نجات داده است.

لینک دریافت پی‌دی‌اف شماره هشتم فصلنامه‌بین‌المللي‌ماه‌گرفتگی/ زمستان ۱۴۰۳:

انتشار فصلنامه‌بین‌المللي‌ماه‌گرفتگی سال دوم/شماره هشتم/زمستان ۱۴۰۳(دريافت فایل پی‌دی‌اف)

 

#فصلنامه_بین_المللی_ماه_گرفتگی

#سال_دوم

#شماره_هشتم

#زمستان_۱۴۰۳